تبليغاتX
من هم گریه کردم....
 

دیشب ناخواسته سایتم فیلتر شد.

اخ چقدر شما حال میکنید وقتی رو اعصاب من کشاورزی میکنید.

ولی منم اگه بخوام حال بگیریم همچین حال میگیریم که یه عمر تو کفشون باشن.

دو نفر میتونن  سایتم و از فیلتر در بیارن

یکیشو که دیشب سهیلا پیشنهاد داد. از پیشنهادش خوشم اومد.

به هر حال باید از یکیشون در خواست کنم.

اون یکی هم که اصلا درخواستی نیست. اگه بگم این کارو کن باید بکنه

البته روز اول اینجوری باهاش طی کردم.

به هر حال باید دید که ایا من پیروز میشم یا اونا.........؟؟؟؟

دیدنش تماشاییست.

فعلا  حسش نیست  از گذشته بنویسم پس فعلا سریش نشید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:28  توسط توت فرنگی   | 

 

امروز انگاری یه جورایی بزرگ شدم، ولی انگاری همون مرجان سابق موندم؟؟؟؟؟

نمیدونم؟؟؟؟

ولی باز به هر حال بزرگ شدنم رو یه جورایی دوست دارم.

دیشب سعید  و مینا و امروز هم فرشته تولدم رو تبریک گفتن.

جلیل گفت کادو تولدتو برات میفرستم.

احمد هم گفت کادوی تو و سهیلا محفوظه.

از مینا شاکیم  چون علی رغم ۱۲ سال دوستی هنوز تولد منو  داداشم و  اشتباه میگیره.

به هر حال دوستای من باید از یه لحاظ هایی گیج بزنند یا نه؟؟؟؟؟

دیروز فهمیدم که تولد من با تولد وبلاگ گوگوش یکیه

خیلی خوشحال شدم  بالاخره یه چیزه من با گوگوش گره خورد.

در اولین فرصت  ادامه خاطرات مسافرتو مینویسم فعلا حسش نیست.

و در اخر  میخوام بدونم این حامی الان یک هفته غیبش زده کجاست؟؟؟؟؟

گمشده نمیخوای یه خبری از خودت بهم بدی؟؟؟؟

نکنه راست راستکی گمت کردم؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:53  توسط توت فرنگی   | 

 

امروز روز تولدمه

خیلی خوشحالم

از این به بعد قراره با سهیلا جشن بگیرم

چون اون هم مثل من سوم اذر تولدشه

به هر حال امروز روز خوبیه واسم

این روز و حسابی دوست دارم

امروز بچه های گروه تولدمو تبریک گفتن

شایان هم تو گروه مخالف تبریک گفت: هر چند به خاطره غروری که ازم تو اون گروه شکسته شد و دیگه عضویتم و مسدود کردم

ولی به خاطر شایان و زری  جواب ایمیلشو دادم

به هر حال امروز رو  خیلی دوست دارم.

کسایی که به هم تبریک گفتن  رو به ترتیب میزنم:

شوهرم-سهیلا-شایان-مرضیه-داداشم-احمد-ساحل-جلیل-شیما-رضا.

اینجا هم ازشون تشکر میکنم

امیدوارم روزی خوبیهاشونو جبران کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:29  توسط توت فرنگی   | 

سرم انقدر درد میکنه که میخوام جشن اون شب و کنسل کنم و نرم

شلوغیه خونه خیلی کفریم میکنه.

باز فقط تونستن خودم به حیاط برسونم، دست از لبه حوض میگیرم و با فشار زیاد دوباره میارم بالا.

برادر شوهرم با لادن میبرنم بیمارستان.

دفترچم تاریخش گذشته بود و مجبور شدم از دفترچه لادن استفاده کنم.

همیشه قسمت اورژانس  بیمارستان شلوغه.

از ترس هزار و یک بیماری روسریمو جلو دهنم میگیرم.

با دفترچه لادن میرم داخل.

دکتر ۳ تا امپول تجویز میکنه،

رو تخت دراز میکشم ، پرستار تا میاد تو با اه و ناله میگم ترو خدا یواش بزن

و شروع میکنم به گریه کردن

پرستار با تعجب میگه: من که هنوز نزدم، منم که انگار باز شوخیم گل کرده با گریه میگم: خوب الان که میخوای بزنی

اولی رو میزنه درد نداره، گریمو قطع میکنم

دومی هم همینطور ،چشمتون روز بد نبینه سومی رو که زد  فقط تونستم تا جایی که میتونتم هوار بکشم.

لادن میاد تو میگه چته تو؟

پرستار میره بیرون همونجوری که دست از شلوارم گرفتم و دارم میکشمش بالا با اشک تو چشمام گفتم: لعنتی اخری رو عمدی انقدر محکم زد.

سوار ماشین میشیم و میرم خونه

احساس میکنم بدنم بیحاله میگیرم یه چند ساعتی میخوابم.

با عطر گل مریم از خواب بیدار میشم.

انگاری تو بهشت بودی همیشه عاشق گل مریم بودم،عطرش دیونه کننده است،

سرم دردش اروم شده ولی کمی سنگینه.

خواهر شوهرم با بشقاب غذا میاد بالا سرم، بهم میگه غذا بخور.

وقتی داره بلند میشه  میگه: حالا یه بوس بده.

خواهر شوهرم و خیلی دوست دارم.

چند لقمه ای به خاطرش میخورم.

میرم دست و صورتو میشورم. و با یه نایلون لوازم ارایش میرم پیش بقیه.

همه با دیدنم میگن باز این اومد.

شروع میکنم یه ارایش سبک رو صورتم کشیدن.

نیم ساعت بعد میریم خونه سوسن

خونه اونا هم خیلی شلوغ بود.

بعد از کلی صحبت کردن و مهریه تعیین کردن.

طرف اونا شروع میکنن به رقص.

باز دوباره زن و مرد  شروع میکند به رقص.

من پیش سوسن نشستم.

سوسن ازم میخواد برم وسط، به بهانه های مختلف  از سرم بازش میکنم.

نیما روبه روم نشسته با علامت چشم و ابرو میگه برو وسط از اون طرف هم اقامون  میگه برو وسط

به سوسن میگم بیا با هم بریم

وسط چند تایی دختر و پسر در حال رقصن.

ما هم میریم وسط

نمیدونم چه جوری با اهنگهای اونا رقصیدم؟؟؟؟؟

وقتی رقص تموم شد به کینا گفتم: به جون خودم الان ۱۱۰ میاد جممون میکنه

تا ساعت ۱۲ الی ۱  به خوشی گذشت

خونه مادر شوهرم چون نزدیک خونه سوسن بود راه برگشت و پیاده اومدیم.

 تو راه خونه کلی واسشون رقصیدم

رسیدیم خیابون اصلی  کلی انرژی ترکونده بودم، در حال رقص بودم که ماشین گشت از کنارمون رد شد.

از ترس مردم.

رسیدیم خونه

انگاری تازه اصل قضییه جشن میخواست اینجا شروع بشه

ادامه دارد.......

----------------------------------------------------------------------------------

اب قطعه هنوز صورتمو نشستم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:51  توسط توت فرنگی   | 

جمعه از راه میرسه شب قراره بریم خونه سوسن برای جشن

با اقامون و علی و خواهر شوهرم میریم کمی واسه سوسن خرید کنیم.

اول میریم طلا فروشی با انتخاب من یه حلقه واسه سوسن میگیریم.

بعد هم میریم چند جا واسه خرید چادر و وسایل کوچکتر.

به انتخاب من و خواهر شوهرم یه چادر خیلی شیک میخریم.

موقعی که فروشنده داشت چادر رو کادو میکرد رو به خواهر شوهرم گفت: عروس اینه؟

که دیدم اقامون با حالت شوخی گفت: نه جناب ایشون با امروز فکر کنم چهل ساله افتادن تو خانواده ما.

منم که اخمام تو هم میره و  بقیه کلی میخندن.

خرید که تموم میشه میرم ارایشگاه.

هوس رنگ شرابی کردم

نمیدونم چرا من تو این سفر همش هوس مشروب و هرچیزی که به شراب وصله رو کرده بودم.

موهامو شرابی میکنم.

چهره ام زمین تا اسمون فرق میکنه

خیلی این رنگ و دوست دارم.

وقتی کارم تموم میشه یه عینک دودی به رنگ شرابی هم به چشمام میزنم .

زنگ میزنم به اقامون که بیاد دنبالم.

بعد از ده دقیقه معطلی اقامون با برادر شوهرم میان دنبالم

سوار ماشین میشم.

اقامون که اصلا متوجه رنگ موهام نمیشه.

برام مهم نیست.

تو راه علی و خواهر شوهرمم سوار میکنیم.

خواهر شوهرم با دیدنم کلی ذوق میکنه و میگه خیلی موهات قشنگ شده

شوهرم با شنیدن این حرف بر میگرده به عقب نگاه میکنه و میگه : اوووووووووووه، موهاتو رنگ کردی؟

مبارکه

میرسیم خونه.

خونه خیلی شلوغه.

با پونه همیشه شوخی دارم پونه بعد از روبوسی میگه: اگه میدونستم اینجایی نمیومدم.

منم همونجوری که دارم از پله ها بالا میرم میگم: اتفاقا به منم گفتن تو نمیای ، وگرنه من جایی دعوت بودم

میرم تو خونه یکی در میون سلام میکنم و میرم تو اشپز خونه

غذا ابگوشته.

اشتهایی به غذا ندارم

لادن میاد پیشمو میگه به به  چه رنگه بهت میاد.

کلی با ذوق موهامو  به همه نشون میدم.

فکر کنم باز اون شب چشم خوردم.

میرم جلو اینه

شوهرم میاد دستی به موهام میکشه و میگه خیلی قشنگه هااااااااااااا

علی هم  میاد پیشم

بهش میگم: علی موهام قشنگه؟؟؟

علی که فکر کنم اولین بارش بود چنین رنگی رو میبینه

با دست کشیدن رو موهام میگه: واااااااااای چه قشنگه، این چه رنگیه؟

میگم شرابی

و اونم در جواب میگه : نمیدونستم انقدر خوش سلیقه ای.

میرم تو پذیرایی یه دست رو صورتم میکشم.

قراره بعد از ظهر بریم خیابون گردی

قراره چند نفریشون و من ببرم چند نفریشون و لادن

متاسفانه گروه من زیاد ادم توش جمع میشه و یک نفر راضی میشه با لادن بره بیرون

منم که کلی اعصابم خورده و سرم درد میکنه سعی میکنم  از بچه ها بفرستم که با لادن برن بیرون

کینا با دلسوزی بهم میگه: زن عمو خوب چی میشه همو رو ببریم، منم که این وسط داغ کرده بودم

گفتم: عزیزم مگه میخوام لشکر کشی کنم؟

زشته یه لشکر دختر با خودم اینور اونور ببرم.

سعی میکنم چند تاییشون و بپیچونم که موفق هم میشم

ساعت ۴ میزنیم میریم خیابون.

کینا و ازیتاو شراره با هم میوفتن. و من و پونه هم با هم.

چند جایی میریم واسه گردش

بعد به دعوت من میریم کافی شاپ.

اونجا کلی میخندیم

با اینکه سرم درد میکنه  ولی کلی بچه ها رو میخندونم.

از گوشیم یه اس ام اس به یوسف میزنم و میگم: من همین دورو برام اگه دوست داری بیا دمه پاساژ.

یوسف هم میگه: یه عالمه مشتری دارم تو بیا پایین.

جواب میدم: من یه لشکر دنبالمه نمیتونم.

دیگه جوابی ازش نمیاد.

یه ربع ساعتی میرسیم دمه در پاساژ

میریم تو پاساژ چند تا از لباس فروشی ها رو سر میزنیم

دوباره اس ام اس میزنم و میگم: من طبقه بالام.

جوابی نمیاد.......

میرسم دمه در پاساژ، یوسف و میبینم که پشتش به ماست و داره دنبال من میگرده

روشو بر میگردونه و چشمامون تو چشای هم گره میخوره

خنده رو لباش میاد .

اروم از پله ها میره پایین و نگام میکنه.

هیچ تغییری نکرده بود مثل همون ۱۰ الی ۱۱ سال پیش مونده بود فقط کمی هیکلی تر شده بود.

از پاساژ میریم بیرون هوا نسبتا تاریک شده

سوار ماشین میشیم و میایم خونه

شام اماده بود.

سرم سنگین تر شده بود

فقط احتیاج به یه اتاق تاریک و ساکت داشتم .........

ادامه دارد.......

--------------------------------------------------------------

دیروز سهیلا اومد. کلی از ذوق دیدنش حال کردم

دیشب یکی اشتباهی زنگ زد خونمون  ولی باز اقامون تیر شک و تردید و کنایه هاشو به سوی ما پرتاب کرد.

------------------------------------------------------------

میخوام به یه شخصیتی از خودم برسم که سعی کنه فقط با حرف زدن مشکلاتمو حل کنم، نه یا قهر کردن.

---------------------------------------------------------------

تو زندگیم دو نفر هستن که خیلی باهاشون لج میکنم

یکی اقامون ، یکی ساحل.

شاید به خاطر رفتارهای خودشون باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:41  توسط توت فرنگی   | 

خونه مادر شوهرم ناارامی های خودشو همیشه پیش رو داره.

همیشه یه نا ارامی باید اونجا حکم فرما کنه.

و من هم این سری خواستم از این همه نا ارامی ها دور باشم و سرمو به کار خودم گرم کنم.

این سری زیاد با اقامون به گردش بیرون نمیرفتم.

یه جوری برنامه های خودمو درست کردم که حداقل بتونیم این تو این مسافرت روحیه شادابی پیدا کنم.

تو اولین قرارم با مینا با ۲۰ دقیقه تاخیر.

مینا وقتی دیدم هم ناراحت بود هم عصبی۷ هیچ وقت فکر نمیکرد که من این همه تاخیر داشته باشم.

ازش معذرت خواهی کردم و گفتم خودت میدونی من خیلی خوش قولم ولی وقتی اقامون گیر بده از این بهتر نمیشه

به دعوت من رفتیم کافی شاپ. زیاد  صحبت نمیکردم

مینا هم انگاری مثل من کم حرف شده بود.

مهرداد زنگ میزنه رو گوشیم و میگه: یه اگهی از گوگوش پیدا کردم

ماله نوجوانیشه. میای دوتایی باهم بخریمش؟

قرار میشه من ۳۰ تومن  از پول این سیدی رو بدم.

بهش میگم فعلا سرم شلوغه تا هفته دیگه پول و برات میریزم حساب.

تو چشای مینا نگاه میکنم اتگاری کفری شده بود.

بعد از تموم کردن مکالمه  با طعنه میگه: مثلا با من اومدی بیرونااااااااااااا

با خنده میگم : خوب نمیشه که جواب نداد؟

میخوام حساب کنم که مینا دستم و میگیره و میگه برو بیرون حساب کردم.

با هم یه چرخی تو خیابون میزنیم.

اصلا حس و حال هیچ چیز و ندارم.

هوا تقریبا رو به تاریکی میره

ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشم و میام خونه.

طبق معمول  میرم سر وقت شام.

چند شبی به همین منوال میگذره .

تا اینکه برادر شوهرم میخواد بره خواستگاری.

عکس سوسن و قبلا دیدم. ولی حضوری یه چیزه دیگه است

قرار میزاریم که پنج شنبه شب بریم خواستگاری.

اون شب من دو دل بودم که ایا برم؟؟؟؟؟

و سوسن به علی سپرده بود که مرجان و کینا رو حتما با خودت بیار.

شب خواستگاری قشون کشی میکنیم و میریم خونه سوسن.

سوسن قیافه عادی و خنده رو لبی داشت.

نمیدونم چرا اصلا مهرش به دلم ننشست.

اصلا یه جور خاصی بود.

خونه سکوتش خیلی سنگین بود. جوری که تپش قلب خودمو میشنیدم.

کینا هم پیش من نشسته بود.

خیلی هواش سنگین بود. انگاری که برای من خواستگار اومده بود.

بعد از یه چند ساعت مذاکره بلند شدیم رفتیم.

قرار بود چند روزه دیگه برای جواب بریم خونشون.

ولی سوسن همون شب جواب بله رو به ما داده بود.چند روز گذشت و من و خواهر شوهرم و علی رفتیم

واسه جواب گرفتن.

بعد از کلی تعریف کردن و علی و سوسن رفتن تو یه اتاق صحبت کنند.

یه یک ساعتی اونجا معطل شدیم  و با جواب مثبت خونه رو ترک کردیم

تو راه به علی گفتم: رفیت تو اتاق چی کار کردین؟

علی هم با مزاح  گفت: تا رفتم تو هفت هشتا ماچ ابدار ازش گرفتم

خواهر شوهرم با خنده گفت : خاک تو سرت.

منم که انگاری باورم شده بود میگفتم جون من راست میگی؟

علی هم کلی مارو مچل کرد.

قرار میشه جمعه یه جشن نامزدی کوچیک برگزار بشه.

ادامه دارد.......

-----------------------------------------------------------------------

امروز فهمیدم گروه اطلاعاتی ریختن خونه مرضیه و سیستمشو با خودشون بردن

خیلی نگران مرضیه هستم.

چند باری به خونه و گوشیش زنگ زدم ولی خبری نیست.

الان تو گروه همه نگران حال مرضیه هستن

کاش زود تر یه خبری از خودش بده.

--------------------------------------------------------------------------

فردا سهیلا  میاد.

گمشده خیلی دلم برات تنگ شده، ممنون که گهگاهی بهم سر میزنی.

از حامی عزیز هم تشکر میکنم هر چند که یدفعه میره و یدفعه میاد.(اینم یه جورشه)

 

        اه، اگر روزی نگاه تو،مونس چشمان من باشد

                              قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش زهم پاشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:2  توسط توت فرنگی   | 

 

نمیدونم چند ساعتی تو خواب و بیداری پرسه میزدم.

لادن میاد بالا سرم و اروم صدام میکنه و میگه بیا بیرون حاجی میخواد بیاد تو اتاق.

با حالت خواب الوده و مملو از سر درد متکا رو بر میدارم و میرم یه گوشه از خونه دراز میکشم.

صدای اطرافیان و نور چراغ سردرد و تشدید  میکنه

جوری که فقط تونستم سریع خودمو تو حیاط برسونم.

داشتم خفه میشدم.خیلی ترسیده بودم.

داشتم میوردم بالا، انگاری درد هم باهاش بالا میومد ولی راه گلومو بسته بود.

اشک تو چشمام جمع شده بود ، نمیتونستم راه برم دست از دیوار گرفتم اروم رو زمین افتادم.

فقط تونستن لادن و صدا کنم.

لادن که داشت بچه اش رو میخوابوند با دیدنم زودی بچه رو گذاشت رو زمین و اومد تو حیاط

انگاری ترسیده بود.

صداش میلرزید

تام بدنم یخ کرده بود. انقدر سردم بود که وقتی به لادن گفتم کمکم کم صدام میلرزید.

بردم کنار شیر اب ، اب به صورتم زدم ولی این درد لعنتی واقعا درد داشت.

اوردم بالا. انگاری درد هم باهاش بالا اومد.

لادن گفت: نکنه حامله ای؟

با بیحالی گفتم: نه من همیشه اینجورم.

دستمو میگیره میارم تو خونه

خیلی سردم بود.

تو پتو میخزم و اروم اروم نفس میکشم

لادن داره واسه بچش لالایی میخونه

اخ چقدر لالایی خوندنش حال داد.

چقدر ارامش، چقدر هوس همچین لالایی رو کرده بودم

نمیدونم  با چه لذتی خوابم برد.

صبح ساعت ۸الی ۹ بیدار  شدم ، انگاری که مرجانی تازه متولد بشه

با روحییه کاملا شاداب. ولی باز خوابم میومد.

پاشودم رفتم خونه .

اولین نفر از مهمونا بودم که میرفتم تو خونه

داماد رو تو اتاق وسطی دیدم

بهش گفتم سلام خوبی؟ چه خبراااااااااااااا؟

انگاری که از این حرفم خجالت کشیده باشم

منتظرجوابش نشدم و رفتم تو یکی از اتاقا.

نمیدونم اطرافم چی گذشت؟ چون حدود ۲ ساعت دیگه خوابیدم.

خواب اون موقع از دیشب بیشتر چسبید.

بلند شدم و صبحانه خوردم

یه سری به عروس زدم

عروس از خجالت سرشو بلند نمیکرد.

یه ارایش مخصوص رو صورتش کشیدم  و واسایلمو جمع کردم و رفتم تو حیاط

ماشین اومد و سوار شدیم.

از همه خداحافظی کردم  و رفتیم خونه مادر شوهرم.

ادامه دارد........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پریشب از سر درد داشتم میمردم. با دو تا قرص گرفتم خوابیدم.

انگاری این درد درمون نداشت. نصف شب باز دوباره یه قرص دیگه خوردم.

صبح که بلند شدم هنوز یه کمی درد داشتم.

همش بی حال و خواب الوده بودم

ظهری از شدت سر درد باز قرص خوردم.

نمیدونم چرا دردش خفه نمیشد.

خوابیدم . یه ۲ ساعتی با شدت سردرد از خواب بیدار شدم.

هوس ماکارانی به سرم زد

دیشب ماکارانی درست کردم

حالم خیلی بد بود.

وقتی بوی غذا بهم خورد سر دردم تشدید شد.

گرفتم خوابیدم تا ساعت ۸ باز از شدت سر درد  بیدار شدم.

اقامون گفت: قرص بخور.

گفتم از بس قرص خوردم میترم سکته کنم.

بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم درمانگاه یه امپول دیکلوفناک زدم.

دوباره رفتم خوابیدم

ساعت ۹ با حالتی نسبتا خوب بیدار شدم

کمی شام خوردم.

ولی باز درد داشت میومد سر سراغم.

نمیدونم چه جوری خوابیدم وقتی امروز صبح از خواب بیدار شدم. خنده رو لبام نقش بسته بود.

---------------------------------------------------------------------

کتاب مادام دو پاری رو هم تموم کردم.

نمیدونم چرا وقتی من یه نقشی رو دوست دارم اون نقش همیشه بد شانسه

کتاب جدیده دیگه ای که شروع کردم به خوندنش کلئوپاترا  هستش.

جدیدا علاقه ای به رمانهای تاریخی خارجی پیدا کردم.

-----------------------------------------------------------------------------

به مهرداد و مرضیه سپردم اگه گوگوش رو حضوری دیدن برام ازش با اسمم امضا بگیرن.

----------------------------------------------------------------

دلم خیلی واسه سهیلا تنگ شده

کاش زود تر بیاد ، دیشب خیلی هواشو کرده بودم.

------------------------------------------------------------------

امروز دارم به یاد دوران مجردی یه اهنگ از انریکو گوش میدم  این اهنگ و خیلی دوست دارم .

اهنگ "koura" که با ویتنی هوستون خونده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:58  توسط توت فرنگی   | 

قلبم داره فشرده میشه.

دارم خفه میشم، نمیدونم شاید دارم سکته میکنم؟؟؟؟

 حالم از خیلی از ادمای دور و برم بهم میخوره،

حیف اون هم اغوشی ها که ثمره شون چنین ادمایی بود.

                       حیف.........

بازم گوگوش داره داد ميزنه:

به دادم برس اي اشک دلم خيلي گرفته...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:32  توسط توت فرنگی   | 

و تو

در نهايت

در چشمان کسي

اسير مي شوي

که تو را

درک . . . نه ،

ترک خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:26  توسط توت فرنگی   | 

دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است

ساده مي افتد

ساده مي شکند

ساده مي ميرد

دل من تنها سخت مي گريد

 

صبح با خستگی از خواب بیدار میشم.

انگاری که اصلا نخوابیدم، خونه هنوز شلوغ نشده ، تمام بدنم درد میکنه

شب که از شدت سرما همش تو خودم میلولیدم.

بلند  میشم و میرم تو حیاط چشمام هنوز خواب الوده  است.

رو بالکن تمام حیاط و زیر نظر میگیرم .

از سرما میرم تو خونه و یه پتو میندازم رو خودم و میام بیرون.

خواهر شوهرم میگه چیه هوا انقدرا هم سرد نیستا

با بی حوصلگی سلام میکنم و میگم نمیدونم چمه.

میرم تو دستشویی تو اینه به خودم نگاه میکنم  هنوز اثار ارایش دیشب رو  صورتمه

شیر اب و باز میکنم  اب خیلی سرده

با اکراه اب و به صورتم میپاشم، تموم بدنم از سرما میلرزه

میرم تو اتاق میلی به خوردن صبحانه ندارم

فقط یه لیوان چایی داغ طلب میکنم

دستی به صورتم میکشم و  لباس هامو تنم میکنم.

نمیدونم چرا حوصله هیچکسی رو ندارم

خونه شلوغ میشه،  مهمونا از دیروز بیشتر میشن.

گروه ارکست شروع به خوندن میکنه.

سرم سنگینه

از پنجره بیرون و نگاه میکنم، جمعیت زن و مرد باز تو خودشون میلولن

میرم تو حیاط  یه گوشه میشینم.

 به رقصه اقایون که اصلا  هیچ شباهتی به رقص نداره نگاه میکنم

زنا هم میریزن وسط  زن و مرد قاطی میشه.

یکی از اون دخترایی که دیروز کلی باهاش رقصیدم منو دعوت میکنه برم وسط.

به بهانه  سر درد  اون روز  نمیرقصم.

خیلی خوابم میاد...... دوست دارم هر چی زود تر شب بشه.

تو حیاط واسه خودم چرخ میزنم،

پونه رو پله ها جلوی افتاب نشسته ، انگاری داره حموم افتاب میگیره

میرم پیشش.

با چندش نگاش میکنم و میگم: این چه وضعه ارایشه؟

پاشو برو پاکش کن که ابرومونو بردی

ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟

با بی تو جهی از پله میرم بالا و تو بالکن رقص بقیه رو تماشا میکنم.

کینا میاد پیشم و میگه نمیری وسط؟

میگم حوصله هیچ کاری رو ندارم

کینا با شوخ طبعی میگه: مامانی مامانی برو وسط.

خندم میگیره

دو تا دختر خانموم از فرط تعجب نگامون میکنند با کنجکاوی میان طرفم و میگن: تو مامانه اینی؟

با خنده میگم: اره نمیاد بهم؟

انگاری که باورشون شده بود،

رومو از روشون  بر میگیرم........

نگاه های شوهر مریم رو ، رو  وجودم احساس میکردم

هیز تر از اونی بود که فکرشو میکردم، نگاه هاش بیشتر شده بود.

میرم پیش لادن(جاریم) وا میستم و میگم  این شوهر مریم عجب ادم هیزیه هااااااااااا.

لادن با کنجکاوی میگه من تا حالا ندیدمش کجاست؟

با اشاره چشم و ابرو بهش نشونش میدم.

جشن همینجوری ادامه داره تا شب میرسه

تا اون موقع احساس خستگی و سر درد امانم و  میبره

حالا فقط میخواستم زودی خونه خلوت بشه تا راحت بخوابم

رختخواب خودمو پهن کردم و رفتم دراز کشیدیم.

اطرافم انقدر ادم نشسته بود که نمیشد خوابید.

حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که دو تا از خواهر شوهرام رفتن خونه خودشون.

همه داشتن وسایلاشون و جمع میکردن

  لادن با خنده و شیطنت اومد پیشم و گفت: پاشو جمع کن باید بریم خونه همسایه

با کنجکاوی گفتم چرا؟

گفت: عروس داماد باید تنها باشن.

منم که انگاری برایم جذابیت داشت گفتم: اوووووووووووه.

وسایلمو جمع کردم  و رفتم تو حیاط  کفشم و پوشیدم و از کنار پنجره عروس و داماد رد شدم

ولی فضولیم گل کرد نگاهی گذرا کردم.

عروس هنوز لباس عروس به تن داشت و داماد داشت از تو گوشیش چیزی به عروس نشون میداد.

رفتم خونه همسایه.....

سرم خیلی درد میکرد

بوی تریاک غلیظی تمام خونه رو بر داشته بود

حالم از بوش بهم خورد

سر دردم تشدید شد، اقامون اومد پیشم و گفت چیه حالت خوب نیست؟

با عصبانیت گفتم: من نمیتونم تو جاهای شلوغ باشم

تو هم هی دست منو بگیر بیار جای شلوغ.

اقامون گفت: عیب نداره پاشو برو تو اون اتاق بخواب، سامان هم تو اون اتاقه.

رفتم تو اتاق  سامان انگاری خوابیده بود.

دراز کشیدم. اتاق تاریکی بود

همون چیزی که بهش احتیاج داشتم، همون اتاقی که وقتی سر درد میگیرم تنها جاییه که منو به ارامش دعوت میکنه.

   ادامه دارد...............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط توت فرنگی   |